حسن حسن زاده آملى
196
هزار و يك كلمه (فارسى)
مناط علت در دست نباشد و ندانيم چطور دوا مفيد است براى سينه . اما بعضى امورات اينطور نيست . اگر شخصى هسته هلو بخورد و اين در حلق يا روده او بماند و سدّه شود موجب مرض مىگردد و ما مىدانيم اين ربطى به هسته هلو ندارد . هر جسم محكمى كه به درشتى و استحكام هسته هلو باشد راه را منسدّ مىكند و باعث مرض قولنج مىشود . اكنون نگاه كنيم در اجزاى عالم ، يك مثالش خود من : نبودم و موجود شدم ، پس بر من هم نبودن و هم بودن جايز است ، از من بگذرى به ساير افراد انسان و حيوانات و درختها همه نبودند و موجود شدند ، و نقل كلام در پدرها و اجداد خود كنيم مىدانيم كه آنها هم نبودهاند اگر چه بعضى حيوانات عمر طولانى دارند - چنان كه گويند مار هزار سال مثلا ممكن است عمر كند - و ليكن بالأخره عدم بر همه اينها جايز است . از اينها بگذريم زمين و آسمان و ماه و ستاره و آفتاب و غيره قابل تغيير و تبديل و حركت هستند اگر چه ما نبودهايم كه ببينيم آسمان و زمين بودهاند يا نبوده و بود شدهاند ؛ ولى اينها علامتى دارد كه باز انسان عاقل مدبّر مىفهميد . شما وقتى در اطاقى وارد شديد ديديد از آن خاك مىريزد گچش تبله كرده يا يك تير سقف آن صدا مىكند مىفهميد كه اين اطاق قابل خرابى و فناست . وقتى در كوهستان رفتيد ديديد آن كوه پارسال امسال تركيده و شن و سنگهاى ريزه از آن ريخته ، مىفهميد كه عدم بر كوه هم جارى است ، با اينكه محكم است . و از اينجا استنباط كنيد كه صد هزار سال هم طول بكشد باز اين سنگها خراب و فانى مىشوند و چيزى كه ممكن است معدوم شود طبيعة قابل عدم سابق است . وقتى سنگ اينطور باشد خاك هم همين طور است ، آهن هم همين طور است . حكيم محتاج به اين قدر جستجو و استقرا نيست . زيرا كه او ماهيت هر چيز را كه تصور كند بالضرورة مىيابد كه عدم و وجود هر دو بر وى جايز است ، چنان كه فرموده : « كلّ معروف بنفسه مصنوع » و به هر صورت چيزى كه به خودى خود داراى دو صفت وجود و عدم است ؛ يعنى ممكن است يك وقت موجود و وقت ديگر معدوم باشد ، متّصف شدنش به وجود علتى مىخواهد . و عبارة اخرى مىشود كه اجزاى عالم معدوم